شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

"سلام علیکم دوستان عزیز.دوست عزیزمان آقای مهرداد نظام زاده دیروز در اثر تصادف جان به جان آفرین تسلیم کرد."

این پیام باورنکردنی را دوست عزیزم وحید از کرمانشاه برایم فرستاد.از زمان ذریافت این پیام تا الان در شوکم.مهرداد از دوستان نزدیک و هم کلاسی هایم در دوره کارآموزی قضایی در تهران بود.خاطرات با مهرداد دارد در مقابل دیدگانم رژه می رود و با آب چشمانم بازی می کند.

مهرداد ساکن اژیه اصفهان بود.دوست خوش فکر ،خوش رو و خوش دلی که همیشه گل لبخند رو لبهاش بود.کارشناس ارشد حقوق جزا از دانشگاه شهید بهشتی تهران و قاضی دادسرای لردگان از توابع چهار محال بختیاری بود.شوخ طبعی و خوشرویی مهرداد نقل کلاسهای خسته کارآموزی مان بود.

همیشه احساس نزدیکی باهاش می کردم.مطمئنم که اون هم همین حس رو نسبت به من داشت.این اواخر تازگی نامزدی شده بود.چقدر به لباس و تیپش می رسید.به حقیقت هم خوش لباس و هم خوش تیپ بود.

خبر رفتن مهرداد غرق در غم و اندوهم کرد.خودم را آماده می کنم که برای مراسم هفتمین روزش به زادگاهشون برم..

روحت شاد مهرداد عزیز و دوست داشتنی..

  

مهرداد نفر سوم از سمت چپ با کت و شلوار طوسی و پیراهن سبز کم رنگ یا لیمویی.نفر دوم از سمت چپ هم خودم..در مراسم تحلیف

جای خالی سلوچ


"کمر را مرگان راست کرد.بخواهی نخواهی خبری بود.خبری گرچه وهم آلود-از سلوچ.نیرویی با خود داشت.جنبشی در رگها.خون سر بر دیواره رگ ها می کوبد.دل نمی تواند که نتپد.نظم کهنه نفس بر هم می خورد.موج موج آشفتگی از دل بر می خیزد.ذره ذره یاد بیدار می شود.جان تازه.بهار است.."

( جای خالی سلوچ..محمود دولت آبادی)

ساعاتی پیش مطالعه اش را تمام کردم.بهترین کتابی که امسال خوانده ام.."جای خالی سلوچ" را می گویم.. کتابی پر از تلنگر احساس.. چنان احساسی در این کتاب نشسته است که خواننده فکر می کند ساکن داستان شده است و دارد در فضایی واقعی حرکت می کند.

"محمود دولت آبادی"  نویسنده توانمند این داستان است..نمی توان جای خالی سلوچ را خواند و کار نویسنده اش را تحسین نکرد..شخصیت های داستان همگی در روستایی به نام زمینج زندگی می کنند.داستان دردها و رنج ها..داستان اشک ها و رشک ها..همه در این روستا کنار هم جمع شده اند..

شخصیت های داستان هر یک نمادی شده اند..اسامی و نقش ها همه طبیعی.

" کدخدا نوروز" عامل ثبیت نظم روستا و تکیه گاه روستایی ها..در تحولات روستا همواره اثرگذار است..معتمد همه روستایی ها و البته به شدت منفعت دوست و زمین خواه..

"کربلایی دوشنبه"  پیرمردی حریص که پیرانه سر است و هوس بیوه ای که شوهرش مفقود شده است نموده.." علی گناو"  مرد زن دار چشم وادریده و کف بر لبی که تمنای وصال دخترک نازنین کم سن و سالی به نام هاجر نموده است.

.هاجر دختر سلوچ است.. سلوچ شوهر مرگان..مرگان محور اصلی داستان است..زنی مقاوم،سخت کوش،سمج  که در گرداب زمینج گیر آمده است..در غیاب سلوچ طمع کربلایی دوشنبه را بر انگیخته و زمین اندکش هم در دهان کدخدا خوشمزه شده است!

خواندن این داستان پر کشش و جذاب را به همه خوانندگان توصیه می کنم..