ندای گل

 

سرمای درخت عریان کن زمستان رفته و بهار آمده است. بهار فصل گشایش طبیعت است. درختان از خواب زمستانی به در آمده و بر شاخسار خویش میهمان شکوفه ها شده اند. شکوفه ها آب و نان از درخت می گیرند ولی کمال و جمال از دیدگان زیبایی بین! شکوفه ها نماد و مظهر سرزندگی و شکوفایی و نو شدن هستند. تازگی و طراوت بهار طبیعت را طربناک می سازد. طبیعت طربناک می تواند سیرت غمناک ما را به اسارت خویش در آورد! و این چه خوش اسارتی است! اسیر طربناکی طبیعت شدن. مولانا جلال الدین اسیر شمس تبریزی می شود و این اسارت باعث دلگشایی و شادکامی و سرمستی شور آلود  و وصف ناپذیری می گردد:

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

اغلب ما انسانها از طبیعت دوری گزیده ایم و روح خود را در فضای بی روح و شکننده ای رها ساخته ایم. روح سرگردان ما در چارچوب تنگ این قفس خود ساخته به فغان آمده است. قفس را هیچ گاه دوست نداشته ام. قفس نشانه خودخواهی و خود پرستی انسان است. انسان این مهاجم بی رحم که دروازه طبیعت را با شمشیرهای پولادین صنعت گشوده و موجودات این کره خاکی را هدف آماج خود قرار داده و نه تنها از اقدامات خود شرمنده نیست بلکه خویش را تحسین و آفرین نیز می گوید!

طبیعت و مظاهر زیبایش ما را به خود حقیقی مان فرا می خواند. چه منظره زیبایی است نگریستن به گلی بشکفته در فصل بهار! گل ها در فصل بهار ندا سر می دهند. بنفشه، نرگس، رز، محمدی، یاس، نسترن، نیلوفر، لاله،مریم و... را می گویم. به ندای گل این آفریده زیبای خداوندی گوش فرا دهیم. اردیبهشت ماه ماه گل است. گلها در این ماه فرصت خودنمایی می یابند. بگذریم از این که برخی گل ها مانند گل نرگس بی تابند و زودتر بالغ می شوند و قبل از بهار می شکفند و زیبایی می پراکنند.

گل در نزد اهل دل همواره جایگاهی مقدس و والا داشته است. نگاهی مختصر به ادبیات شکر شکن پارسی این واقعیت را آشکارتر خواهد ساخت. شعرا خصوصا پیامبران ادب پارسی در وصف گل ابیاتی دلکش سروده اند.  حافظ آن دلداده نیک سخن که به شعرش سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی به رقص می افتند و می نازند:

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

 چه خوب قدر گل را می داند:

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

سعدی آن فرمانروای ملک ادب پارسی چه خوش می سراید:

شيوه ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين
سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار

مولانا در غزلی زیبا گلستانی از گل ها را در کنار هم می نشاند:

  بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرين همي‌پرسد که چون بودي در اين غربت
همي‌گويد خوشم زيرا خوشي‌ها زان ديار آمد

سمن با سرو مي‌گويد که مستانه همي‌رقصي
به گوشش سرو مي‌گويد که يار بردبار آمد

بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد

همي‌زد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد

گل در فصل بهار میزبان بلبل است. بلبل عاشق دلسوخته ای است که با دیدن روی گل طاقت و هوشش می رود و نغمه سر می دهد. نغمه بلبل نغمه دل انگیزی است. شیفتگی بلبل به گل در ادب پارسی بسیار دیده می شود:

حافظ:

ز جام گل دگر بلبل چنان مست مى لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزى

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانى
به گلزار آى کز بلبل غزل گفتن بياموزى

رودکی:

بلبل همي بخواند در شاخسار بي
سار از درخت سرو مر او را شده مجيب

سعدی:

بهاري خرمست اي گل کجايي
که بيني بلبلان را ناله و سوز

گل ها هر یک خود تبدیل به نمادی شده اند. گل لاله نماد احترام و جوانمردی و شهادت است و یا گل رز سرخ که نماد عشق و دوستی عمیق است و یا  گل یاس که نماد پاکی و مهربانی است. یا گل نرگس که نماد یکرنگی و یکی شدن است و  یا گل بنفشه که به تعبیر ویکی پدیا نماد اندیشه آزاد است  :

"گل بنفشه از دیرباز نماد اندیشه آزاد بوده است. دلیل این انتخاب به خاطر نام و ظاهر این گل است. همچنین ظاهر این گل شبیه صورت انسان است و در ماه اوت سرخم می‌کند، طوریکه که انگار مشغول اندیشه عمیق است"

حافظ به این گل زیبا چنین اشاره می نماید:

تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

البته نمادین بودن گل ها نسبی است و به نظر می رسد یک گل می تواند نماد چندین مورد باشد و یا آنکه هر کسی بر حسب گمان خود یارش شود!

دوستان و یاران!

زیبایی طبیعت را دریابیم و فرصت همنشینی با گل و بلبل را از دست ندهیم.گل ها ما را فرا می خوانند. چه زیباست شنیدن ندای گل و رهسپار شدن به سویش...! 

راستی شما بیشتر دوستدار کدام گل هستید؟!

 همواره گل باشید و عطر آگین.................

.........................................................................................................................

(آنچه انگیزه نوشتن این نوشتار شد تماشای نمایشگاه گل و گیاه در بوستان گفت و گو واقع در تهران بود. روز پنج شنبه با تنی چند از دوستان به آنجا رفتیم و به تماشای زیبایی این آفریده خداوندگار پرداختیم.)

كوچ استاد بهمن بيگي


 

«من در یك چادر سیاه به دنیا آمدم. زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز كردم. تا ده سالگی حتی یك شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبردم... در پایتخت به تكاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضایی به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّی عدلیّه چشم پوشیدم. در ایل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم، در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و كس و كار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم. نامه‌ای از برادرم رسید. بوی جوی مولیان مدهوشم كرد. ترقّی را رها كردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود... ( بخاراي من ايل من نوشته محمد بهمن بيگي)

........................................

استاد محمد بهمن بيگي در گذشت. همواره به استاد ارادت داشتم و از خوانندگان آثار شيرينش بودم. هيچ گاه فراموش نمي كنم زماني را كه كتاب بخاراي من ايل من را مي خواندم. قلم زيبا و دلگشاي استاد مرا به چادر عشاير دعوت مي كرد. چشمهايم را مي بستم و در رويا فرو مي رفتم. بهمن بيگي مرا مدهوش و مسحور نگاشته هاي صميمي خويش ساخته بود. به كارنامه استاد كه مي نگريم انسان پاكيزه نهادي را مي بينيم كه همواره دل در گروي زبان و ادب پارسي داشته آن سان كه براي گسترش زبان پارسي و با سواد نمودن عشاير خلعت قضاوت را به كناري نهاده و ره به چادر عشاير پيشه گرفته و آنها را دعوت به قيام مي كند.. قيام براي گسترش الفبا و ريشه كن ساختن نا آگاهي... امروز دوست عزيزم عمار از شيراز تماس گرفت و گفت در تشييع جنازه استاد بهمن بيگي هستم. اندوهگين شدم. اي كاش آنجا بودم و استاد را بدرقه مي نمودم. روحش شاد و يادش گرامي باد. (در نوشتاري كه به تاريخ هفتم خرداد 87 در ني نامه نوشتم درباره استاد اشاره اي مختصر نمودم. در بخش آرشيوي مطالب( خرداد 87) را بگشاييد.)

 

معلم و معادله دو مجهولی

اگر برای شام ،یک لیوان برنج و یک قرص نان داری ، با نان ، شب را سر کن و لیوان برنجت را برای پیشرفت کشورت به خزانه آموزش و پرورش بریز (ضرب المثل ژاپنی)

............................................................................................

بر پا......

معلم آمد...

دانش آموزان به احترام برخاستند...

سلام..  صبح به خیر.....خوبید بچه ها؟!

دانش آموزان معلم را نظاره می کنند.. منوچهر  مثل همیشه ته کلاس تو گوش رضا چیزی را نجوا می کنه و بعد با هم می زنند زیر خنده!!

معلم مانند همیشه می بیند و سکوت می کند.

درس امروز ما درباره معادله دو مجهولی است.. بچه ها خوب گوش کنید و دقت داشته باشید که بتونید راحت تر درس امروز را یاد بگیرید..

 منوچهر که تو گویی کبکش خروس می خونه، آخر کلاسیها یا همان بوفه نشینان را به خودش مشغول می کنه و می گن و می خندن! حلقه منوچهر مثل همیشه گرمه و نقل محفلشون همه چی است غیر از درس و کتاب و مدرسه! منوچهر به ناگاه دست به ابتکاری نو می زنه و این بار خرق عادت می کنه و به جای این که هواپیمای کاغذی دست ساخته را نثار فرودگاه سر هم کلاسی ها کنه مستقیما روانه معلم می کنه..  کلاس از خنده منفجر می شه... معلم سرشو بر می گردونه.... خنده ها تبدیل به سکوت می شن و همه سرشونو به زیر می اندازن..

معلم دوباره تدریس را شروع می کنه.. منوچهر یواشکی به بچه های عضو حلقه اش می گه ... کفتون برید یا نه؟! بنده خدا این معلم بدبخت ما! چه ضربه ای بهش زدم! ماهی ۱۵۰ هزار تومان حق التدریسی می گیره، حالا کجا پول داره بره خرج درمون زخمهاشو کنه..!!

صدای منوچهر ارتعاشی زمخت گون داره.. معلم می شنوه.. سکوت می کنه و به روی خود نمی آره..

کلاس تمام می شه.. معلم به خونه بر می گرده.. دختر شش ساله اش که بیماری تالاسمی داره. به محض اینکه بابا بر می گرده خودشو تو آغوش بابا می اندازه و می گه بابا من عروسک می خوام... سعیده ماهی حداقل ۴۰۰- ۵۰۰ هزار تومان خرج بیمارستانش می شه...  علی پسر بزرگش که دانشجو دانشگاه آزاده زنگ می زنه و می گه.. بابا مردم از  بی پولی..بابا! می دونی چقدر من جلو دوستام خجالت کشیدم.. تو را خدا یک کمی پول برام بفرست...

صدای زنگ درب منزل شنیده می شه.. حاج قاسمه.. برای پول اجاره این ماه اومده... یک دفعه صدای حاج قاسم بلندتر می شه.. آقای حسابی یک بار نشد که سر موقع و کامل پول اجاره تو بدی.. عجب آدمهایی پیدا می شن به خدا...

معلم برمی گرده تو اتاقش و دستاشو روی پیشونیش می گذاره.. صدای غرولند همسرش بلنده.. زنهای مردم زندگی دارن ما هم زندگی داریم... همین زن همسایه .. عصمت خانم هر روز یک تیپ و مدل می زنه.. طلاهاشو نگاه کن.. هر وقت راه می ره رو نوک پاش راه می ره.. این چه وضع اسفناکیه که ما داریم..این هم شد زندگی؟!.. مرد! پاشو برو لا اقل پول برق و آبو بده.. شاید می خوای بیان آب و برقمونو هم قطع کنن!!

معلم خسته و کوفته می ره تو فکر.. فکر تدریس فردا و ادامه بحث معادله دو مجهولی تمام ذهنشو به خودش مشغول می کنه... 

......................................................

۱۲ اردیبهشت روز معلم بر تمامی معلمان زحمتکش و اساتید فرهیخته مبارک باد.   

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

سلامی چو بوی خوش آشنایی پیشکش وجودتان باد.

مدتی کلبه نی نامه بی میزبان بود! شما دوستان و یاران و خوانندگان روی این میزبان کوچک را سپید ساختید و آمدید. نظرات مهرورزانه شما عزیزان را با تامل خواندم و حقیقتش را بخواهید کمی خجول و شرمنده شدم!

من از الطاف بیکرانی که به این کلبه مجازی ابراز داشتید، نهایت سپاس و قدردانی را به جا می آورم و خود را شایسته این همه محبت و معرفت نمی بینم..

از آبان ماه که رخت خویش را از این ورطه بیرون کشیدم تا الان پیوسته گرفتار بودم و انبوهی از دغدغه ها و دلمشغولی ها فکر مرا به خویش معطوف ساخته بود. یک مشکل که رفع می شد مشکلی دیگر زاییده می شد. تو گویی گرفتاری های روزگار و دغدغه های سرای گذار برایم ناگذار شده بودند!من مانده بودم که چه کنم؟! ذهنم مانند گذشته قادر به تجزیه و تحلیل مسائل زندگی و ارائه طریق نبود.

به هر روش و به هر شیوه ای که بود سماط فکر انداختم و توان خویش را دوچندان ساختم. خدای خود را فرا خواندم و فریاد خدایا خداوندا سر دادم! ره به سرای ادب نهادم و با سعدی و مولانا و حافظ انس گرفتم و از پرتو انوار این ستارگان فروزان آسمان ادب ایران زمین، درونم را از تیرگی ها شستم و در چشمه زلال ایشان جرعه های محبت نوشیدم و باده صفا سر کشیده و نعره های شورمندانه سر دادم!

مشکلات و موانع یکی پس از دیگری رفتند و روز به روز بهتر و بهتر شدم! سال ۸۸ با انبوهی از شیرینی و تلخی به سر آمد. البته از حق نباید گذشت! سال ۸۸ برای من سال نسبتا خوبی بود. درست است که مشکلات و گرفتاری هایش فکر و ذهنم را به خود مشغول ساخته بود با این حال کامیابی ها و پیروزی هایم نیز کم نبود! 

سال ۱۳۸۹ با قصه شگفتی برایم آغاز شده است! قصه ای که حسی خاص را برایم به ارمغان آورده است. حسی که مرا سرشار از شور و امید ساخته است. قصه ای که امیدوارم به غصه تبدیل نشود. ۱۳ به در آغاز این قصه است. این ۱۳ به در برایم خاطره انگیزترین ۱۳ به در ایام زندگانی ام بود. امیدوارم پایان این قصه نیز برایم خاطره انگیز  و شکر شکن باشد. درباره این قصه شگفت باز خواهم نوشت.

باز آمدم! جمع به کار ببندم بهتره.... باز آمدیم...آمدیم تا در کنار همدیگر فصل نوینی را بگشاییم. بهار فصل گشایش است. دلها را می گشاییم تا مهرورزی را منتشر سازیم. درود بر دلهای گشوده شکفته!

برخی بنا به سلیقه و عقیده خود برای سال جدید نامی گذاشته اند. هر چند نامگذاری مقامات مملکتی و فعالان سیاسی و اجتماعی همگانی تر است. مثلا مقام  محترم رهبری سال جدید را سال "همت مضاعف و کار مضاعف" نام نهاده اند.  یا میر حسین موسوی رهبر جنبش سبز ایران  نام این سال را "صبر و استقامت" نهاده است. ما نیز می توانیم برای سال جدید نامی برگزینیم و با این انتخاب مسیر حرکتمان را در این سال مشخص نماییم. من سال جدید را سال "شکوفایی درون" نام نهاده ام.امیدوارم که در پایان سال از نتیجه نامگذاری ام خشنود باشم.

همانگونه که اشاره شد دوستان نگذاشتند کلبه نی نامه بی ساکن بماند و با نظرات خویش فانوس این کلبه را پیوسته روشن نگه داشتند.دوست عزیزم زرتشت که مانند همیشه مرا مشمول مهربانی اش ساخت.راستی! زرتشت هم به جرگه متاهلین پیوست! من این پیوند خجسته را صمیمانه به ایشان و یار وفادرشان تبریک و شادباش می گویم و امیدوارم همواره شاد و سرخوش باشند.

دوست نیک سیرتم جناب عابدینی که قرار است امسال با همدیگر ائتلافی تشکیل داده و در مقابل برخی ها که میل به انحصار طلبی دارند و این انگیزه شان را حتی در قسمت نظرات نوشتار سابق این تارنگار بروز داده اند مانند صاحب تارنگار آهنگ وفا، بایستیم!!

و سایر دوستان که از ذکر نام عزیزشان می گذرم...

کلبه نی نامه از نظرات خردورزانه و مهر افروزانه شما خوانندگان گرامی استقبال نموده و انتظار قلم های زیبایتان را دارد. امید است که سال نو برای همه خوانندگان تارنگار سالی سرشار از موفقیت و کامیابی باشد.